شعر
گاه خواستم و
مردم
من برایت
برای تو ـــ
آفتاب و مهتاب که ....
عزیزم الهام تازه یی
ساری
۲/۸/۱۳۸۸
هنر ــ دنیای پیش رو
گاه خواستم و
مردم
من برایت
برای تو ـــ
آفتاب و مهتاب که ....
عزیزم الهام تازه یی
ساری
۲/۸/۱۳۸۸
این لحظه ها را از دست نمی دهـم
باور کن
آسمانی کـه رنگ تازه گرفته
باور کن
من ترانه ام را ساخته ام
و هرچه داشته ام را
.
.
.
. من تو را
تا چند کلمه تکراری می توانم سرود؟
تبریز 27/6/1388
2:30 ظهر
مه بر فراز سبزه ها
یک دو شبنم فرو افتادند
ذکـر مرد زائـر /
سکوت است و
.
.
.
انتها . 14 / 6/ 1388
6 صبح
الهام
وقتی دور می شوم
پرواز در بالهاش ـــ گُـم شده است
نزدیک که اینجام
محو آنچه هست /
من عطشم
آتش عشقست سوختن
ساری 7/6/1388
این روزهای خوش تابستان که هوا نه گرم است و نه سرد ؛ و دریای مازندران به آرامش و سکوت موسیقی اش را به روح ما می افکند ... این روزهای سینمایی این روزهای سرشار حس و عطر و بوی عشق .....
طرح ها را یکی یکی مرور می کنم . می دانم همه شان شایستگی ظهور بر صفحه ژلاتینی نگاتیو را دارند
اما حس عشق و سرزندگی که دیدگاه و هستی ام را تغییر داده چیز دیگری میگوید
به همسرم که ساده تر و مهربانتر از او را ندیده ام
الف
صبح را که بیدار شدم
بیاد آوردم :
طلوعم تویی
زندگیم تویی
سایه بزرگ کوه را نپوشاند
سوتر ِ نسیم
زنبورها بوته گلم را نیش شدند
عشق
واژگان را تطهیر کرد
و دیگر
بار ِ
سرود برآورد
سنگ گور خویش
شعار و هدف امروز ما باید این بیان مبارک باشد
فکر جنگ را با فکر قویتر صلح مقاومت کنید . فکر نفرت را با فکر قویتر عشق مقابله نمایید
در زمان خودش دور می شویم ، چیزی نمی بینیم و چشممان را برآنچه هست می بندیم . رسالت هنرمند اینست که انسان بتمام و کمالی در عصر خودش باشد . آینه زمان خود بودن معنی اش این است ؛ نه آنکه فقط بازتاب آنچه که در این زمان میگذرد را بخواهد ارائه دهد که این نه کار هنرمند بلکه وظیفه خبرنگار است . بنظر صحیح نمی آید هنرمندی رسالت پیغمبری داشته باشد اما از اعمال و رفتار انسانی بدور... دنیای امروزمان را جنگ و خونریزی و نفاق گرفته و دود آتشش به چشمم خودمان رفته هنرمند این عصر در لاک افکاری که حصارش کرده اند فرو رفته که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده .
ما می بایست موجب آسایش و سرور باشیم . دردی را دوانمائیم ، درمان باشیم
متاسفانه تئوری های گذشته پاسخی به دردهای جامعه جهانی نمی توانند ارائه دهند . انسان امروز بقول کیشلوفسکی رنج می برد و می خواهد زودتر خودش را خلاص کند . اما بواقع چگونه می شود از رنج خلاصی جست ؟ دکتر ویکتور فرانکل بانی شاخه یی نو در روانشناسی به نام لوگوتراپی می گوید انسان در پی قدرت ، لذت ، شهوت و مظاهر اینچنینی نیست . انسان در جستجوی معنایی در زندگی ست . و این معنا جدای از لذات ظاهره است . انسان کیست ؟
در زمانی نه چندان دور نماد انسان امروز ماتریالیست ، مارکسیست، کمونیست، فاشیست ، نهیلیست و مجموعه یی از ایست های دیگری که نه باعث تعالی بشری که باعث انحطاط نوع انسان بوده اند تلقی شده . ایست ها و تعصبات کورکورانه ، جاهلیت مدرنی ست که در همین زمان حاضر چشم خودمانرا کور کرده . یاد دیالوگی از فیلم سرب مسعود کیمیایی تازه ام می کند : دنیای امروز هنرمند نمی خواهد ، غیرتمند می خواهد . غیرت هنرمند ما تعریفیست که از انسان امروز بدست می دهد امروز انسان کسی است که خدمت عالم انسانی نماید در این بیان رازی هست که همه ما آنرا بخوبی می شناسیم . عشق، صلح، محبت ، برابری، آزادی را باید زندگی کرد . در روزگار قبل این غایت بشری داستانها شده و در کتابهای متعددی به ثبت رسیده، در داستانهایی دیگر تصویر شده و فیلمها زندگی تازه یی برایمان پیش رو گذاردند اما نکته امروز تنها عمل به تمام این رویاهاست . بقول اکتاو یوپاز: شایسته رویای خویش باش . بنظر من رسالت انسان مدرن .... بیرون می آیم و به زندگی درودی دوباره خواهم گفت...... الله ابهی
تا انتهای روز
هووم.....
چشمش را باز کرد و نور روشن یک روز تعطیل ـــ که ـــ از لای پرده اتاق داخل زده را دید . و آسمان ِ چند روز مانده به سال نو: خوب، آبی، پاکیزه و دل انگـیز شده بود؛ گلها و شاخه ها قد کشیده اند؛ سبزند، و چند پرنده پوست مرده درخت را ــ نوک می زنند. صدای دل انگیزی است که روز سرشاری را نوید می دهد.... وزش خنک باد زیر اشعه گرم آفتاب؛ همه می دانندــ چه لذتی دارد!؟ خواست درپوش قلمش را بگذارد، دست دراز کرد واز روی میز تحریربرگه های تصحیح شده قلم فرسایی شب پیش را نگاهی انداخت، انگار مطمئن نبود درآن حالت چرت زدن همه چیز را درست ویکجا وارد پاکنویس کرده باشد. اما عجیب که هیچ چیز از قلم نیافتاده، ومرتب. و روزی که همه چیزش عالی بود وعجیب به نظرمی رسید. با اینحال هنوز محو درخشندگی تابش آفتاب از پنجره بالای سرش بود و صدای ــ آرام بخش موسیقی از آشپز خانه پایین حال و هوای اتاقراتغییرداده...... است. همه چیز بس شفاف و درخشنده؛ انگار آن سمت دیوارها را هم می شد دید، بالکل همه چیز! بالاخره تاثیر یک روز شگفتی شاید یکبار در زندگی رخ میداد؛ و او داشت تمام این خوشی را یکجا سر می کشید و این ....تجربه دیدن بودو..... نفس عمیقی که بر تخت دراز کشیده ــ بود ــ کشید! میتوانست ببیند که همسرآشپز پله ها را به آرامی طی می کند تا آوردن صبحانه؛ وآرام به خودش تکانی داد و ورود زن را با یکی سینی در دستش، ثانیه شماری میکرد.دستی به موهایش کشید مثل همیشه مرتب جلوه کند و قفل، چرخی خورد، باد ملایمی پرده ها را پس زد و دیگری صدای موسیقی ست که طنین رساتری یافته است ..... زن به روبرو ایستاده، ومات و مبهوت چشمانش ازترس و تعجب ناشی شده از حدقه بیرون زده است، جیغ ....... سینی به زمین می افتد
چند نفر پرده ها را می کشند و پنجره بسته می شود، خوشی مطبوع جایش را به یک وارسی کوچک می دهد. و اومیان گریه ها و زاری نعشی را می بیند که میان روتختی سفید، در خون ــ چنان غرق شده است، و کاغذ هاش روی میز پخش شده، که جوهر قلمش احتمالی دیگر خشک شده؛ و دیگر اینکه هیچ راهی باقی نمانده است،ــ که ــ این داستان تمام است .
در نهایت آزادی ست
سراغ ما
بیش از این هم هست
الهام شعرم